Wednesday, February 9, 2011

ازدواج هم به قرارداد نیاز دارد

در سیستم حقوقی اکثر کشورها "قرارداد ازدواج" مساله ای جا افتاده است و برای افراد کاملن بدیهی و طبیعی است که مثل تمام مناسباتی که انسان ها با هم دارند و طبق قراردادی وارد ارتباطی می شود و پیش می روند؛ در مورد ازدواج هم باید توافقاتی داشته باشند که بعدن به دلیل شفاف نشدن مسائل، کدورتی ایجاد نشود و احیانن ظلم یا توقع بی جایی به وجود نیاید. کافی است "قرارداد ازدواج " یا
marriage contract
را در اینترنت جستجو کنید تا به انبوه مطالب مرتبط برخورد کنید.
ولی در ایران وقتی از این قراداد حرف می زنی با این جواب روبرو می شوی که این حرف ها با ذات ازدواح و پیوند عاطفی دو نفر در تضاد است و زندگی را تلخ می کند و اساس زندگی بر "اعتماد" و "محبت" است. من متوجه نمی شوم اگر اساس ازدواج، محبت و اعتماد است چرا اصلن ازدواج را ثبت می کنیم؟ چرا "ازدواج" می کنیم؟ خب به هم اعتماد کنیم و محبت و عشق بورزیم! اگر "نهاد خانواده" را به "رابطه عاشقانه دو نفر" تقلیل می دهیم اصلن چرا باید ازدواج کنیم و آن را ثبت کنیم و وارد شناسنامه و تمام فرم ها کنیم؟
"نهاد خانواده" چیزی بسیار فراتر از زن و شوهر و فرزندان است. نهاد خانواده یعنی تمام قوانین و بروکراسی ملی و بین المللی مرتبط با خانواده و مناسبات حقوقی افراد آن : زن و شوهر نسبت به هم، پدر و مادر نسبت به فرزندان و برعکس، دولت (حکومت) در مقابل افراد خانواده (کودکان نامشروع، کودکان بی تابعیت، کودکان یتیم، کودکان حاصل از صیغه)، تعیین تکلیف ارث، شناسنامه، گاهی حقوق اجتماعی و اقتصادی مثل وام، حساب بانکی، گذرنامه، خروج از کشور و ده ها مساله دیگر که در هم تنیدگی زیادی با خانواده دارد. بنابراین اگر زن و مردی موقع ازدواج این شرایط را تعیین نکنند نه تنها ممکن است برای هر یک از آنها مشکلی ایجاد شود بلکه ممکن است گریبان فرزندان و بازماندگان (در صورت فوت) را بگیرد. فرض کنید زنی لزومی به گرفتن وکالت طلاق از همسرش نبیند. اگر شوهر این زن مفقود شود (
خانه را ترک کند، به قتل برسد، ربوده شود) و هیچ نشانی از زنده یا مرده بودن او نباشد این خانم باید شش سال صبر کند تا بتواند به دستور دادگاه مطلقه شود. در این میان هم خود و هم فرزندانش برای خروج از کشور با مشکل مواجه خواهند شد، برای استفاده از حساب بانکی برای فرزندان مشکل خواهد داشت، برای عمل جراحی خود یا فرزندان مشکل خواهد داشت، برای استفاده از تسهیلات زنان سرپرست خانوار مشکل خواهد داشت و ...

بیاییم به قرداد ازدواج به چشم بده بستان، گروکشی یا حرف بدشگون نگاه نکنیم و فکر کنیم مثل بقیه قراردادها منطقی و عقلانی است؛ فکر کنیم احتیاط شرط عقل است .حتا اگر به چشم جنگ و بده بستان نگاه کنیم از قدیم گفته اند "جنگ اول به از صلح آخر است".

بهانه این نوشته راه اندازی این سایت بود که درباره قراداد ازدواج در کشورهای اسلامی است مشابه سایت هم سری که درباره قرارداد ازدواج در ایران است.

Monday, February 7, 2011

انتخاب میان دو لذت

ا"چرا همه زن ها فمینیست نیستند؟" چطور می شود یک انسان خودش را انسان نداند و اعتقاد و باور نداشته باشد که از تمام حقوق یک انسان باید برخوردار باشد. دارم جواب این سوال را می خوانم و لذت می برم.
مانده ام بین انتخابِ لذتِ نوشتن از چیزهایی که می خوانم و ترجمه شان؛ و لذت بیشتر و بیشتر خواندن، درباره سوال هایی که همیشه در ذهنم بوده یا درباره شان ازم سوال می شده

Sunday, February 6, 2011

هنر آرایش؟


نقاشی کردن صورت مثل نقاشی روی یک صفحه نیست، در بهترین حالت می توان آن را بارها و بارها تکرار کردن یک نقاشی ثابت روی سطح ثابت با اندکی تغییر توصیف کرد
(از نقد فمینیستی فوکو در مقاله: فوکو، زنانگی و مدرنیزه کردن قدرت مردسالارانه، نوشته لی بارتکی).ا

چقدر از این جمله لذت بردم. بارها در بحث درباره آرایش، این جمله را از زنان شنیده ام که آرایش صورت هم یک هنر است.

Friday, February 4, 2011

این وقت ها

حس آدمی را دارم که مدتها زندان بوده و تازه آزاد شده ، به بقیه نگاه می کند و فکر می کند تمام مدتی که من در زندان بوده ام اینها آزاد و رها زندگی کرده اند بدون همه آن ترس ها و فشارهایی که بر من رفت و بدون اینکه حتا بفهمند که در گوشه ای از دنیا زندانی هم وجود دارد. این زندانی تازه آزاد شده، بارها حس حسرت ، حسادت و شاید کینه نسبت به همه آن آدم های آزاد و بی خیال در خود احساس می کند.
من هم وقتی به مردم و به خصوص زنان اینجا نگاه می کنم همین حس را دارم. این "وقت" ها زیادند. شاید بعدن بیشتر نوشتم که چه وقت هایی.

Wednesday, February 2, 2011

حجاب در غرب1



یک زمانی در غرب، زن ها یک بری سوار اسب می شدند و پاهایشان را یک طرف اسب می گذاشتند (عکس زیر) و بعد که علم پیشرفت کرد و دامن های دو تکه درست شد توانستند پایشان را دو طرف زین بگذارند و سرعت اسب سواری شان زیاد شد.


منبع:

Her Story in Sport: A Historical Anthology of Women in Sport

Edited by Reet Howell

Leisure Press, 1982

پ.ن. کامنت یکی از دوستان:

"If the world were a logical place, men would ride side saddle" (Rita Mae Brown)

Thursday, January 20, 2011

نیمی از مردم دنیا زن و نیمی مردان / پس چرا سهم یکی زین دو تماشا باشد

مشاعره آن لاین و فیس بوکی یک مرد جوان طرفدار حقوق زنان و دوستش در انتهای شب (به نسل جدید پسرها بیش از پیش امیدوار شدم):

قضیه از اینجا شروع میشود:
A- دل من در طلب عشق به معشوقه خویش / همچو ماهی ست که پابسته دریا
باشد
این تعلق بپذیرفتم و با خود گفتم / سختی ره ثمن شادی فردا باشد

"از خودم - هیچگونه معنی عرفانی هم ندارد"
و واکنش دوستش به جمله آخر:

B
:

همه جا رفت حدیث تو و این شعر جفنگ!
شعر زیباست اگر قافیه زیبا باشد
شعر، عرفان اگر توش نباشد زشت است
مثل آن است که عمه ت! لب دریا باشد
شوی عمه ت برود ماست بگیرد آن وقت
...ماست بند فکر کند اهل اروپا باشد
زشت تر می شود آنگاه که با دسته ی بیل
شوهر عمه ی من توی علف ها باشد
با پیاز و چمن و خربزه و سیزیجات
بهترین شام جهان بی تو مهیا باشد

البته اگه به عمه ت متعصبی عمه م لب دریا باشد طوری نیست!
در باب "توش" و "ت" ماست هم می دونم خارجه اما شما بپذیر


A:
شعر گویی و ترانه که تو استاد منی / لیک این پند شنو چون که مهیا باشد
شعر آن است که لابد بدهد معنایی! / نه فقط اینکه در آن قافیه پیدا باشد
شعر من نیست جفنگ و به گمانم که "خفنگ" / هست آن واژه که بایسته ی اینجا باشد
ثانیا، عمه ...اگر بر لب دریا برود / چه شود؟ خاصه که شویش لب دریا باشد
لب دریا مگر از بهر عموهاست فقط؟ / عمه هم طالب این لذت دنیا باشد
حال لطفا بنمایید کله را قاضی / حکم آن گونه بده که عدل هویدا باشد
گفته ی بنده چرندست درین بین و یا/ آن جفنگی که سراییده ی آقا باشد؟
الغرض، ختم کلامم بدهم پند تو را / آن سخن گوی که دارنده معنا باشد

B: رفته ای آنطرف آب و دموکرات شدی؟
فکر کردی لب کاروووون ته دنیا باشد؟
فکر کردی که اگر شعر نوشتی عمه ت
می تواند برود تا لب دریا باشد؟
نه پسر جان برو و فکر خدا باش و بترس
...لیبرالیسم فقط مال اروپا باشد
در وطن, شوهر عمه ت که "ذکور" است, بد است
در کنار "یکی" از کثرت زن ها باشد


A:
لیبرالیسم ندانم که چه باشد اما / شرط اخلاق مهم است که با ما باشد
آری از شعر نوشتن نرسد آزادی / زین همه ظلم که بر مردم دنیا باشد
گرچه در اینور آبم نه در آن سوی ولی / هر دمم زهر ز ظلمیست که بر پا باشد
مرد و زن هر دو شریکند درین دهر، بدان / شادی مرد، خود از شادی زن ها باشد
نیمی از مردم دنیا زن و نیمی مردان / پس چرا سهم یکی زین دو تماشا باشد؟
باز می گویم و تکرار بسی شایسته است / شادی مرد، پی شادی زن ها باشد

B:
لیبرالیسم همان است که ممد می گفت
جنس غربی ست که در آن ور دنیا باشد
این همان است که باعث شده در شهر فرنگ
درصد فسق و فجور این همه بالا باشد
آنچه باعث شده خشت خشتک معماران
...مثل ابریق پر از شوق ثریا باشد
وقت خوابیدنم آمد، موقع ... بوس لالا!
چونکه چشمم نتواند که دگر وا باشد
که اگر پای فشاریم بر این بیداری
صبح بایست زنم در پی حلوا باشد!



Sunday, January 9, 2011

برای تو که اتاق مطالعه ات، میز تحریرت و برنامه هفتگی مدرسه ات موزه من شد و تو از درد خود را کشتی

وقتی حادثه ای، خبری، چیزی ده ها بار اشک به چشمانت می آورد، وقتی هر مطلبی درباره آن باشد می خوانی و کامنت می گذاری یعنی باید از آن بنویسی تا دلت سبک شود تا کمی آرام بگیری.
برای خودم هم عجیب بود که چرا خودکشی علیرضا پهلوی اینقدر حالم را خراب کرد. چرا اینقدر گریه می کنم برایش. کسی که اینقدر دور و بی ربط و بی اهمیت بوده در زندگی ام. حالا که مطلب عباس معروفی را خواندم بهتر می فهمم چرا. مخلوطی از حس انزجار از خودم و مردمم و حکومتم، عذاب وجدان، همذات پنداری، احساس گناه، افسوس زیاد، خیلی زیاد، احساس استیصال و ناتوانی از تغییر مسیرزندگی تعداد زیادی از انسان هایی که زندگی شان رو به تباهی و مرگ است، شاید حتا زندگی خودم. خودم که هنوز نمی دانم مسیر زندگی ام را خودم انتخاب کرده ام یا به اجبار در آن افتاده ام. خودم که ده لایه ام و می دانم باید این آرزو را به گور ببرم که از این لایه ها بیرون بیایم و خودم باشم. خودم که حتا نمی توانم از بغضی که گلویم را به شدت فشار می دهد بی پرده حرف بزنم؛ ... یا همین عباس معروفی بی پناه افتاده در آن گوشه دنیا، مهرانگیز کار تنها و در انزوا در گوشه خانه...

اصلن سیاسی ها و حقوق بشری ها به کنار؛ سوسن و هایده و مهستی و ویگن و ده ها خواننده و نوازنده و رقصنده ای که یک شبه بی خانمان شدند ، صدای کسی درنیامد که بی شرف ها! مگر این آدمها چه گناهی کرده اند که باید برای همه عمر در تبعید باشند؟ عارمان می شود از حقوق اولیه یک رقاص و خواننده دفاع کنیم، انگار او حق کمتری از یک فعال سیاسی دارد. فعال سیاسی اگر زندان می رود، اگر تبعید می شود؛ خود این را مبارزه میداند و دیگران هم تقدیرش می کنند، اما خواننده ای که از کشورش تبعید می شود تمام زندگی اش و عشقش و هنرش نابود می شود بی هیچ نمودی و تقدیری .

هنوز نمی دانم در این پست میخواهم چه بنویسم و به کجا خاتمه اش بدهم. احتمالن سر و تهش ربطی به هم نخواهد داشت. اهمیتی ندارد.
گاهی که برای خودم آواز می خوانم، فکر می کنم چقدر خواندن برایم لذت بخش است و شاید (و خیلی بیشتر از شاید) اگردر این مملکت صدای زن، شیشه عمر دیوها نبود ، خواننده می شدم. اینجاست که برای همه زنان خواننده کشورم اشک میریزم. هر زن خواننده که در غربت میمیرد ، چه غربت وطن چه بیرون وطن، اشک میریزم ، تا چند روز. برای بداقبالی اش ، برای اینکه بزرگترین تاوان را پرداخته بی هیچ صدایی و همدردی و همدلی. هیچ کس نمی فهمد زنی که صدایش را دوست دارد و آواز را دوست دارد چه شکنجه ای را تحمل می کند؛ ولی همه زندان و شلاق را میفهمند.
عمر این آدم ها هیچ وقت برنمی گردد...
وقتی "سوسن " مُرد، فیلمی از او پخش شد که دستش شکسته و به گردنش آویزان بود، می گفتند آنقدر فقیر بوده که از عهده خرج درمان برنمی آمده و دستش کج جوش خورده. زنی کم سواد که تنها کاری که بلد بود آواز بود، و وقتی مجبور به فرار از کشورش شد به خاطر ندانستن زبان و نداشتن هیچ حمایتی ، مدتها در انزوا و به سختی زندگی کرد تا مرد. کسی دردش نگرفت، یک زن خواننده مرد، "سوسن کوری"مرد

اصلن مرگ های مردم ایران رعب انگیز است طبیعی نیست، اعدام است، سقوط هواپیما، سنگسار، خودکشی، کشتن ناموسی، انفجار مین، مردن از سرما در حال فرار از مرز، له شدن زیرماشین پلیس ، انفجار انتحاری در مسجد...

نمی دانم چرا هر روز که از خواب بیدار میشوم دنبال دلیلی برای کابوس های شب پیش می گردم؛ درست در میان یک کابوس بزرگ به دنیا آمدم و بزرگ شدم

بخش هایی از مطلب عباس معروفی که قابل تامل و در عین حال تکان دهنده است را می آورم ولی حتمن کلش را بخوانید. کمی هم هراس خود این آدم را می بینم در نوشته اش. انگار خودش هم به خودکشی فکر کرده باشد، انگار دلش از مردم کشورش گرفته باشد که "یک نفر دارد می کند جان" در گوشه ای از دنیا، در تبعید؛ و کسی حالش را نمی پرسد تا آن زمان که خودش را بکشد. بخوانید:


جوان تحصیل‌کرده‌ای از وطنم، پس از سال‌ها زندگی در غربت و انزوا، خودش را کشته است. و من برای این که اندوه یادش را در خودم بکاهم می‌نویسم. می‌نویسم تا در ذهن مخاطبانم پرسش ایجاد کنم. می‌نویسم تا بپرسم مسئول این مرگ ایرانشناس ایرانی کیست؟ می‌نویسم تا باری را از شانه‌‌ام بر شانه‌های شما بسُرانم تا همراهی‌ام کنید. می‌نویسم تا بیش‌تر رنج نبرم. فقط برای تنهایی‌ها و انزوا و علامت‌های ممنوعی که یک انسان را به مسلخ برد می‌نویسم. من غمگینم و برای تنهایی و انزوای این آدم می‌نویسم.به گوهر انسانی‌اش فکر می‌کنم، به کودک درونش، به شادی‌هایش، به آرزوهایش، به زمانی که در کودکی آواره شد و هرگز ندانست چرا مِهر پدری و عاطفه‌ی مادری، آن هیاهوها، آن تکریم‌ها، چرا یکباره به نکبت و ذلت بدل شد.

از خودم می‌پرسم این جوان تحصیلکرده‌ی ایرانی که از دانشگاه هاروارد دکترای ایران‌شناسی گرفته، چرا تاکنون کسی به سراغش نرفته تا از او بپرسد که چی در چنته دارد، از ایران چه می‌داند، چه امیدها و راهکارهایی دارد، چقدر از آنچه خوانده و نوشته و آموخته به کار دیگران می‌آید. پایان‌نامه‌اش درباره‌ی چیست و چرا تاکنون کسی، رسانه‌ای از او نپرسیده نظرش درباره‌ی ایران چه بوده است؟
آیا این پسر شاه بودن جنایتی بوده است که کسی تاکنون از او برای تدریس یا مصاحبه یا تحقیق دعوت به کار و همکاری نکرده؟ آیا خانواده‌اش او را پنهان کرده‌اند؟ آیا این هراس وجود داشته که او در کنار برادر بزرگش به مقایسه کشیده می‌شود و بلندتر به نظر می‌آید؟


پ.ن. همانطور که هرگاه به مرگ های مظلومانه ایرانی ها فکر می کنم تصویر سوسن و دلکش به ذهنم می آید، وقتی به زندگی های مظلومانه ایرانی ها فکر می کنم یاد عباس معروفی و مهرانگیز کار می افتم و جالب است که هردویشان درباره خودکشی علیرضا پهلوی نوشته اند. در نوشته مهرانگیز کار این درد و حس مشترک با این جوان شوربخت خیلی واضح تر است.
دردناک است! کسی نمی تواند درک کند این دو نفر این روزها چه حسی دارند:
تا دو سه روز پیش علیرضا پهلوی فقط همشهری بوستونی من بود که هرگز با وجود پرسه زدن های بسیار در بوستون و کافه هایش، او را ندیده بودم. ایکاش دیده بودم و به او می گفتم همه ی ما تاج و تخت از دست داده ایم. همه ی ما به ناحق فحش خورده ایم و تاکید می کردم به ما شبیخون زده اند و ما همچون همه ی قربانیان شبیخون فقط هنگامی آرام می گیریم که با هم بنشینیم و در پناهگاه با هم گپ بزنیم. علیرضا پهلوی پس از مرگ، گوئی عضوی از خانواده ام شده است که بیشتر زنده اش می پندارم تا مرده.احساس می کنم خویشاوندی را از کف داده ام. در نهان با او حرف می زنم. تبعید هولناک است. شاه و گدا در تبعید از درد مشترکی رنج می برند. در تبعید شاهان همان اندازه توجه و اعتنا گدائی می کنند که گدایان. تبعیدی در هر موقعیتی که هست تنهاست.
من می مانم با این حسرت جانکاه که چرا در دوقدمی علیرضا نتوانسته ام اشکهای تنهائی ام را با او تقسیم کنم. چرا نتوانسته ام با او در کوچه های تبعید همقدم بشوم و برایش بگویم اندر فواید دشمن مشترک که همواره در تاریخ اثرگذار شده و حلقه های زنجیر اسیران را به هم پیوند زده تا جائی که برای حسرت از دست رفته ها جائی باقی نگذاشته. دخترم را که سالهاست در تبعید به گناهان ناکرده ی پدر و مادر، زندانی شده و از دیدار پدر محروم مانده بدرقه کرده ام. او محکوم است برای گذران یک زندگی تحمیلی و دور از ایران از ایالتی به ایالتی و از کشوری به کشوری کوچ کند. ساعتی پیش او را شاید برای دهمین بار به سمت و سوی اقلیمی سوای زادگاهش بدرقه کردم و خود به پناهگاهم در بوستون بازگشتم و تلفنی به پدرش که محکوم است در ایران بماند و بمیرد و رنگ فرزندانش را نبیند خبر دادم که کوچ دیگری انجام شد
.